

باید از دوستانی که به وبلاگ دختر بهاری من سر میزنن معذرت بخوام. اول به خاطر دیرکرد. و دوم به دلیل تیتری که گذاشتم و متنی براش ننوشتم. البته هر دو کارم علت داشته. اما دومی رو میگم که چون روز 13 آبان وقت نوشتن نداشتم و میخواستم این پست تو همون روز ثبت بشه. این بود که تیتر رو نوشتم تا امروز که باقی مطلب را اضافه کنم.
اما از دخترم بگم که خیلی بامزه شده. رفتارا و حرفاش واقعا تماشایی شده. هرچند که گاهی لجباز میشه و من به عنوان مادری که مرتب به DVDهای دکتر هلاکویی نگاه می کنم میدونم که این سن زمان لجبازیشونه. اما بازم گاهی از کوره در میرم و بچم رو دعوا میکنم.
حالا بگم اندر احوالات دختری: 6 مهر تولد آرتین (بچه یکی از دوستان که 7 ماه از آوا بزرگتره) دعوت شدیم. تو یه رستورانی بود. آوا اونقدر رقصید و برای همه دلبری کرد که همه تا یه مدت زنگ میزدن و از حالش میپرسیدن. که مبادا بچم چشم بخوره. با مزه اش اینجا بود که همه هم دلشون برای آوا تنگ شده بود.
اینم نمایی از آوا و آرتین:
واما آوا خانم من از شب 13 آبان که 3.5 ساله شدن به سلامتی راهی اتاق و تخت خودشون شدن. البته تا قبل از این هم تو تخت و پارک خودش اما تو اتاق ما می خوابید اما از اون شب دیگه اعلام استقلال کرد و تو اتاق خودش خوابید. البته اولین شب منو بابا شهریار همراهیش کردیم. بابا شهریار تا نیمه راه. اما من تا صبح. آخه هر کاری کردم نتونستم تو اتاقم بدون آوا بخوابم. آوای مظلوم من مثل همیشه با اینکه می تونستم احساس کنم که یه ترسی تو وجودش هست. اما پذیرا شد و با شادی رفت تو اتاقش. اما این من بودم که اشک میریختم. انگار بچم رو به سفر قندهار فرستادم.
صبح 14 آبان وقتی آوا جونم از خواب پاشد:
یک شعری هست که شهرام صولتی میخونه:
الهی قربونت برم که هیچکسی مثل تو نیست ................ اسم منه عاشقتو گوشه قلبت بنویس
آوا این شعر رو خیلی دوست داره و همش برامون میخونه. یه شب اومدم لباسش رو عوض کنم تا لباس خواب بپوشه با این منظره مواجه شدم
اینجا بود که از خنده ریسه رفتم. بهش گفتم مامانی این چیه اینجا نوشتی؟
گفت: اسم منه عاشقتو : )
دقیقا تا نیم ساعت منو بابا شهریار میخندیدیم. چقدر این فرشته ها کارهاشون جالبه. الهی فداش بشم بچم خیلی خیلی با احساسه. (ببخشید دچار فرزند شیفتگی از نوع حادش شدم)
آوا خانم یه کار دیگه ای هم شروع کرد. بله دخترم به کلاس نقاشی رفت. خیلی از این موضوع خوشحاله. جالب اینجاست که من فکر میکردم آوا بدون حضور من پذیرای کلاس نباشه. اما دیدم نه اصلا اینطور نیست. 10 آبان اولین جلسه کلاس نقاشی بود ساعت 5 به اتفاق بابا شهریار در آموزشگاه حضور پیدا کردیم. آموزشگاه دو تا مربی نقاشی داشت یه خانم و یه آقا. منشی اصرار داشت که آقا بفرستید. خیلی خوبه. اما من که می دونستم آوا آبش با آقایون تو یه جو نمیره. ترجیح دادم کلاس خانم گسگری یا به قول آوا هنگامه جون بفرستم. اولین جلسه تست کنیم اگر خوشش اومد ثبت نام کنیم.که همینطور هم شد.
بله آوا خانمی با یه لبخند شیرین از ما خداحافظی کرد و رفت تو کلاس . من هم شماره به منشی دادم که اگر احیانا گریه کرد زنگ بزنه تا ما سریع خودمون رو برسونیم. از در آموزشگاه که اومدم بیرون دلم آروم نمی گرفت. همونجا موندم تقریبا نیم ساعت اما دیدم نه. از خانم منشی خبری نیست. خدا رو شکر
ساعت 6:30 هم که رفتم دنبالش به من گفت برو یا سه ساعت یا پنج ساعت دیگه بیا دنبالم. خلاصه ما هر طور بود راضیش کردیم که بیاد تا جلسه بعد. اینم نظر هنگامه جون درمورد آوا
امروز دیر رفتم دنبالش. وقتی رسیدم دیدم کوچولوی من داره گوله گوله اشک میریزه. نزدیک بود اشک منم دربیاد. نمیدونم برای جلسه بعد چیکار میکنه. امیدوارم اینکارم آوا رو از رفتن به کلاس منصرف نکنه. آمین
پاییز هم از گرد راه رسید و دوباره مدرسه ها باز شدن. من که به دختری قول داده بودم بفرستمش مهدکودک. حالا موندم با هزاران سوالی که هر چی براش جواب پیدا میکنم باز هم چرای دیگری هست. اصلا میخوام یه کتاب بنویسم چراهای کودکانه و پاسخ های مادرانه. من و بابا شهریار تصمیم داشتیم که عسلمون رو برای پاییز بفرستیم مهدکودک. تحقیقات لازم رو هم انجام دادیم. اما با شیوع آنفولانزای نوع A در واقع از تصمیممون منصرف شدیم و این اتفاق خوشایند (منظور مهد کودک رفتن اوا) رو به بهار آینده موکول کردیم. از اینرو تصمیم دارم پکیج آموزشی تراشه های الماس رو بگیرم و تو خونه با آوا خانومی کار کنم. اما آوا که مدام میگه مامان لطفا به من *واسکن آنفولانزای خوک* بزن که منم برم مهد کودک. آخه بعد بیسواد میشم شما میگی چرا خانم دکتر نشدی!!!
اما از شجاعت آوا جونم بگم .چند روز پیش اماده شده بودیم که بریم بیرون که آوا شروع کرد به داد زدن که مامان سوکسسسسس ........ منم که از سوسک فراری تا اومدم به خودم بجنبم و از مهلکه فرار کنم دیدم آوا خانومی با لنگه کفشش کوبوند رو دیواره تختش. اون موقع بود که فهمیدم دختر شجاع من یه ملخ رو کشته. آفرین بر دختر شیر دل من. خدا رو شکر این یک مورد رو به مامانش نرفته.
تصویر زیر نمایی از مقتول در صحنه ارتکاب جرم:

در اولین روزهای پاییز هم آوا به یک جشن عروسی دعوت بود که کلی بهش خوش گذشت شب قبل هم به جشن ویارونه مارال جون که از دوستای مامان نگین دعوت بود اونجا کلی بهش خوش گذشت چون دوتا دختر همسن آوای من اونجا بودند. اما دختر من خیلی خانم تر از اونا بود اینو نه از اون جهت که من فرزند شیفتگی حاد دارم .از اون جهت که کلا حاضرین در مهمانی به این قضیه معترف بودن میگم.
آوا - رژینا - سوفیا :
گل ناز من :
این هم عکس تو رستورانیه که بعد اون آوای من دچار اسهال و مریضی سختی شد که تو یک هفته یک و نیم کیلو وزن کم کرد : (

میخوایم واکسن آنفولانزا رو به آوا بزنیم اما به ما گفتن که نوع هلندیش از همه بهتره که فعلا قحطی اومده. تا فردا که قولش رو به ما دادن. چون زمان تزریق این واکسن تا نیمه مهرماه. تو این فاصله یک بارم آوا رو به دندونپزشکی بردیم که خدا رو شکر مشکلی نبود البته دکتر معتقد بود که باید روزی چند بار مسواک بزنن حتی بدون خمیر دندون . آوا جونی عاشق مسواکه. اگر من تنبلی نکنم بچم حتما روزی چند بار مسواک میزنه.
همون روز هم براثر اصرار های مکرر خانم طلا با *تاسکی سبز* رفتیم تا شهرداری و از اونجا اتوبوس سوار شدیم و برگشتیم. اونقدر خوشش اومده بود. طفلی بچم همش میگفت مامان نگاه کن چقدر ماشینش بزرگه.
بعد از بیماریش که بد غذاییش به بالاترین حدش رسیده بود شیر که روزی حداقل سه بار نوش جان میکرد . دیگه اصلا نمی خورد. اگر هم احیانا با تهدیدهای من میخورد به اخراش نرسیده همش رو استفراغ میکرد طوری شده ود که من تنها شبها ازش می خواستم که شیر بخوره اما بچم از سر شب بی دلیل شروع میکرد به گریه کردن. هممون نگران شده بودیم که چی باعث شده که این بچه مثل افسرده ها همش غروب که میشه شروع به اشک ریختن میکنه. اینجا بود که مامان مارپل وارد عمل شد و یه چند روزی از غروب به آوا خانومی نوید میداد که امشب نیاز نیست شیر بخوره. بلهههه دیگه نه از گریه خبری بود و نه دور از جونش افسردگی. اما به تدریج کلک جدید رو که آوا نی نی کوچولو میشه و تو بغل من میخوابه و مثل قدیما شیر میخوره رو راه انداختم و نتیجه گرفتم البته نه مثل قبل روزی سه وعده . اما یک وعده رو به هر کلکی بهش میدم.
به امید سلامتی همه کودکان در سراسر این کره خاکی. بدرود.









یک هفته قبل از سفر یعنی دقیقا زمانی که اوا از رفتن به مسافرت باخبر شده. صبح و ظهر و شب یک سوال تکراری که ازمن می پرسید.
مامان مسافرت یعنی چی؟
یعنی رفتن از یک شهر به شهر دیگر یا از یه کشور به کشور دیگه هر نوع جابجایی از یک مکان مشخص به مکان های دیگر.
آوا چند ساعت بعد: مامان مسافرت یعنی ........
بچم تقصیری نداره همه ما یه روزی اینطور بودیم.قرار بر این شد که صبح 18 مرداد حرکت کنیم و شب رو گرگان بمونیم و فرداش به سمت مشهد حرکت کنیم. من اون شب رو تا صبح نخوابیدم و مشغول جمع و جور کردن وسایل شدم. ساعت که 5:30 رو نشون داد دیگه جونی برام نمونده بود. شهریار رو بیدار کردم تا وسایل رو تو ماشین بذاره ساعت حدودای 6:30 بود که مامان و بابا و برادرم هم اومدن تا بریم صبحونه بخوریم و راهی بشیم...
مسیرمون خیلی قشنگ بود تا گرگان که رسیدیم و شب جاتون خالی موندیم و آوا کلی درکنار مامان مهین و پدر جون و دایی لذت برد.فردا صبحش حرکت کردیم به سمت مشهد قسمت جنگل گلستان خیلی قشنگ بود و تا یه قسمتش بارون میبارید. هوا تمیز و بسیار لذت بخش بود.انتهای جنگل گلستان تو مسیر جاده یه قسمت هایی بود که نون داغ می فروختن ما هم یه جا موندیم تا از نون ها بخریم دختر نونوا یه دختر بچه بود با نام کوثر که تقریبا یک ماه از آوا بزرگتر بود. چقدر دنیای بچه ها قشنگه خیلی زود اوا و کوثر با هم دوست شدند و بازی کردن مامانش گله میکرد که هیچ وقت نمیذاره موهاشو شونه کنم. آوا هم شروع کرد به نصیحت کردن کوثر که موهاتو شونه کن بذار موهات قشنگ بشه : )
آوا و کوثر:
اینم نونی که مامان و بابای کوثر درست می کردن:
خلاصه بعد از مسافتی نسبتا طولانی به مشهد رسیدیم. آوا خیلی خوشحال بود و بهش قول دادیم که فردا صبحش حتمت باغ وحش ببریمش. اون شب که همه خسته بودیم زود خوابیدیم و صبح زود راهی باغ وحش شدیم. آوا باورش نمیشد که میتونه حیوانات رو از نزدیک ببینه اونم حیونایی که فقط تو کتابای داستان ازشون شنیده بود.
آوا در باغ وحش مشهد:
آوا و بابا شهریار سوار بر شتر:
اینم یه ببر عصبانی که اگه بیرون می تونست بیاد ...
برای خوندن و دیدن باقی نوشته ها ادامه مطلب رو بفشارید ...
از اولین شنای دخترم شروع می کنم. حتما همه تعجب می کنند که چطور ممکن آدم شمالی باشه و تو شمال زندگی کنه و طفلی بچش تو 3 سالگی برای اولین بار بره شنا !!!
آره ممکن هست. وقتی پدر و مادر تنبل داشته باشه همه چیز ممکن. البته سال گذشته یکبار به طور اتفاقی رفتیم دریا و کمی پاهای کوچولوی دخترم رو تو آب زدیم ولی شنا ........... نه !
اینم بگم که من مخالف شنای آوا بودم چندباری بابا شهریار گفت ببریمش تو آب ولی من از ترس آلودگی آب مخالفت میکردم.
اون روز(5 تیر 1388) هم به اتفاق دوستان خانوادگی برای نهار رفته بودیم بیرون از اونجا دایی سالار گفت بریم دریا. منم وسایل شنای آوا رو با خودم برده بودم و یه جورایی از تو خونه تهدید شده بودم که ما میریم دریا............ این شد که وقتی رسیدیم آقایون محترم از بچه من ندید بدید تر بودن و پریدن تو آب. منم آوا خانومی رو آماده شنا کردم. راستش اول فکر می کردم بترسه. اما دیدم نخیییییییر خبری از ترس نیست و آوای من بسیار شجاعانه شنا میکنه.
کلی بهش خوش گذشت .کمی شن بازی و کمی آب جالبش اینجا بود که آوا از شنی که رو پاش میو مد چندش میشد و زود می پرید پاهاش رو بشوره.
اما جونم براتون بگه که یک هفته ای از این خوشی نگذشته بود که آوای من مریض شد . اونم چه مریضی. تب بالا که هیچ جور پایین نمی اومد.بی حالی و ضعف که به جرات می تونم بگم نازنین من 4 روز لب به هیچ غذایی نزد. فقط آب.
آوایی که با عشق شیر می خورد دیگه به شیرم لب نمیزد. من شده بودم یه مادر افسرده. آوای شیرین زبونم می گفت مامان قول میدم حالم خوب شد شیر بخورم.
اینم گفته باشم که دخترم رو قولش موند و خدا رو شکر شیرش رو می خوره.
چند روز پیش وقتی غروب از در خونه اومدیم بیرون آوا شروع کرد به اینکه من پیتزا می خوام. من و آقای پدر هم که مخالف غذای بیرون برای بچه ها گفتیم نه. خلاصه از آوا اصرار و از ما انکار. بعد گفت من می خوام برم پیتزا پیتزا اونجا غذا بخورم .من هر چه فکر کردم یادم نیومد که آوا رو اونجا نشونده باشیم تا غذا بخوره ولی خیلی جالب بود که میگفت می خوام برم اونجا تا بازی هم کنم.
خلاصه شب شد و آوا خانم پیروز زمین. رفتیم اونجا و دخترم هم رفت تو قسمت بچه ها تا نقاشی بکشه. اما از غذا خوردن خبری نبود گفت غذا رو بیار خونه میخورم. منم زبون زرگری بچم رو فهمیدم و گفتم باشهههههههههههههه.
از اونجا اومدیم بیرون که بریم خونه یهو چشم آوا خورد به یه پیتزا فروشی دیگه که ما غالبا برای غذا به اونجا میریم. یهو گفت مامان من اینجا رو میگفتم چرا منو بردین اونجااااااااااا.
تازه اونجا بود که من و آقای پدر متوجه قضیه شدیم که آوا خانم در ادای اسم پیتزا فروشی اشتباه کرده بود و اینکارش باعث شد که ما یه پیتزای بد مزه رو نوش جان بفرمایم.
فعلا تا درودی دیگر بدرود.
امیدوارم همه خوب و سلامت باشید. موضوع اینجاست که بعضی از عزیزان که لطف می کنن و به ما سر میزنن نمی تونن عکسا رو ببینن. نمی دونم علت چیه. ولی لطفا اگر کسی نمی بینه منو در جریان بذاره تا بتونم مشکل رو رفع کنم.
متشکرم
بعد از مدت نسبتا زیادی برگشتم هر چند که هنوز نتونستم خودم رو جمع و جور کنم اما چه میشه کرد. این بازی روزگار و متاسفانه ما بازی گردانش نیستیم. اما چیزی که مسلم من یک مادرم و باید به آینده فرزندم فکر کنم. آینده از آن کودکان بیگناه این سرزمین و همه جای این کره خاکیست. تو این پست بیشتر براتون عکس میذارم و رو عکسا یه شرح کوتاهی میدم.
آوا خانمی تو پارک نزدیک خونه:
من توت فرنگی هستم حسابی هم شسته شدم:
مامانم موقع دوچرخه سواری هم دست از دوربین بر نمی داره:
من میخوام آرایش کنم. شما چطور؟
پیشی پیشی ملوسم ...
اگر باقی عکسا رو هم دوست دارید ببینید لطفا ادامه مطلب رو بفشارید.از مدتها قبل به خانم گل قول داده بودم که لباس عروسم رو بهش نشون بدم. از اونجایی که لباس تو انباری خونه مامان مهین بود اونجا که می رفتیم اونقدر آوا به بازی مشغول بود که لباس عروس رو فراموش میکرد.
اما یه روز تصمیم میگیره که یقه مارو بگیره که لباس رو نشونش بدیم. ما هم پذیرفتیم چون چاره ای غیر این نبود خیلی وقت بود قولش رو داده بودم...........
ولی ورووجک من قصدش فقط دیدن لباس نبود بلکه تصمیمات مهم تری داشت ............
بله می تونید مصور ببینید:
تصور کنید که من باید یه لباس سایز ؟ رو تو تن یه جوجه فنچ میکردم اینم میشه عاقبتش(گیره و سیخ و میخ و ...):
اینم از عروس خانم این هفته ما به زودی با یک سری عکس های جورواجور از آوا خانم میام تا دیدار بعد خدانگهدار.
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا مرا به زمین می فرستی؟ اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد من در اینجا ,بهشت ,جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.
خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه میگویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت : اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
وخداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؟چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خدا گفت: فرشته ات از تو محافظت می کند حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این علت که نمی توانم تو راببینم غمگین خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد.اگر چه من همیشه در کنار تو هستم.
کودک می دانست به زودی باید سفر خود را آغاز کند.
پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید:خدایا اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو؟
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیت ندارد اما می توانی او را مادر صدا کنی ...


دخترم تقدیم به تو که عزیزترینی:
دختر ناز و قشنگم همدم فردای بابا
سر بزار رو سینه من حرف بزن برای بابا
من اومدم...من اومدم...عجله نکنید.
این روزها که به تولد آوا خانمی نزدیک میشیم کار زیاده و وقت کم. از اونجایی که پیشی خانم من تا 11:30 گاهی هم تا 12 ظهر در خواب شیرین هستند این میشه که صبح ما به کل از دست میره. اما مهم نیست چون کمی هم دارم زیاده روی میکنم اونقدر هم با کمبود وقت مواجه نیستم.
دو روز پیش رفتم کیک تولد رو سفارش دادم شکل میکی موس اخه دخترم خیلی دوستش داره بعد هم رفتم یه سری وسایل تزیین و بادکنک و ژله و... برای دسر خریدم و اومدم خونه. باید بودین و میدیدین که چقدر بچم از دیدن اون وسایل خوشحال شده بود. برای خودش آهنگ تولد میزد و خودش میرقصید. خلاصه کلی شاد شد.من و بابا شهریار هم از شادی دختر کوچولو حسابی شارژ شدیم.
حتما دارین فکر میکنین که این حرفها چه ربطی به اولین دوچرخه سواری آوا جونی داره؟! در واقع هیچ ربطی .فقط خواستم از روز قبلش هم گفته باشم. ماجرای دوچرخه از این قرار بود که سال گذشته کادو تولدی که آوا از مامان مهین و پدر جون گرفت یه دوچرخه خوشگل بود اما این دوچرخه کمی سنگین بود و آوا کوچولو قدرت کشوندن اونو دنبال خودش نداشت. اما یک سالی که گذشت ما دیدیم انگار آوا خیال نداره رکاب بزنه. هی میشینه و میگه شما منو راه ببرین.......
این شد که امروز که البته الان باید بگم دیروز در یک حرکت ضربتی بابا شهریار تصمیم گرفت آوا رو ببره پارک نزدیک خونه که شاید تو خونه و روی موکت سخت جوجه کوچولوی ما باشه. از قرار معلوم وقتی میرسه پارک ملیحه جون دختر همسایه روبرو را هم میبینه که با پدرش اومده دوچرخه سواری........
آوا خانمی ما هم که تو رقابت کردن هیچ وقت کم نمیاره شروع کرد به دوچرخه سواری و هی رکاب و هی رکاب. ما هم کلی ذوق مرگ شدیم که بله............ بچه ما در کنکور دوچرخه سواری سربلندمون کرد. اما باباش اونقدر هیجان زده بود که یادش رفت یه عکس با دوچرخه ازش بگیره. یه مقدار فیلم گرفتیم اما من هنوز بلد نیستم فیلم بذارم. ولی قول میدم که خیلی زود اینکار رو انجام بدم. فعلا این دوتا عکس رو ببینید تا بعد.
علت تاخیر در گذلشتن پست جدید اتفاق ناگواری بود که برای مامان مهین آوا پیش اومد. در تاریخ 6 بهمن یه سارق نامرد به مامان مهین حمله کرد و اتفاقات بعدی که شکستن استخوان ران و جراحی و تا 6 ماه عصا رو به دنبال کشیدن بود.
اما امسال هم مثل سالهای گذشته از اولین روز عید خانواده سه نفره ما همراه با پدر جون و مامان مهین و دایی سالار به اتفاق باقی دوستان راهی نوشهر و ویلای همیشگیمون شدیم با این تفاوت که امسال آوا خانمی همه چیز رو تو خاطرش نگه داشت و کلی بهش خوش گذشت.
دخترم کل خانم شده فقط درصد وابستگیش به من خیلی زیاد شده طوری که حتی 1 ثانیه هم ازم دور نمیشه. یعنی در واقع دور شدن من از آوا مصادف با باران بهاری که از چشمای زیبای عسل خانم سرازیر میشه.عده ای کارشناس تو خانواده معتقد هستن که باید برای 2 ساعتم که شده در روز آوا رو به مهدکودک بفرستم. هنوز در حد تصمیم تا به مرحله اجرا برسه ...
چند تا عکس از عید امسال میذارم تا خستگیتون حسابی از بین بره.
آوا در کنار مامان و بابا در رستوران شاندیز
تخت پادشاهی در فروشگاه لایکو
ماشااله به این اخم خوشگل
سیزده بدر کنار دریای نوشهر
آوا جونی روی تشک بادی در نمک آبرود
عروس خانم داماد رو از صندلیش پایین انداخته (رستوران شاندیز)
آوا جونم کنار سفره هفت سین در هتل هایت
بهار بود. فصل رویش اقاقیا . زیباترین فصل سال و زیباترین ماهش یعنی قلب بهار اردیبهشت. فصل شکوفایی بود و منم همین حس رو داشتم. خوشحال و سرمست از اینکه در این ماه فرشته کوچک و زیبای من در آغوشم خواهد بود.
هفته سی و هشتم بارداری بودم و طبق دستور پزشکم تو چهار هفته آخر هر هفته ویزیت می شدم. روز چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 ساعت 11 صبح نوبت دکترم بود .تو این هفته های آخر مامان مدام به من گوشزد میکرد که اگرآبی دیدم اشتباه نکنم ممکن کیسه آبم پاره شده باشه. منم حسابی حواسم بود.
رفتم مطب دکتر بدون هیچ عارضه ای. نوبتم شد و رفتم داخل دکتر از من پرسید که تو هفته چندم بارداریم منم گفتم آخر هفته 38 و ازم خواست که یک معاینه واژینال بشم. منم آماده شدم و از اونجایی که دکترم میدونست میخوام طبیعی زایمان کنم با دست کیسه آبم رو پاره کرد و بعد گفت شما که کیسه آبتون سوراخ شده و دهانه رحمتون 3 سانت باز شده. من که حسابی شوک شده بودم نمی دونستم چکار کنم. خلاصه از جا بلند شدم و دیدم چه می بینی............... شر شر آب ازم میره.دکتر خیلی سریع دستور بستری بیمارستان رو نوشت و به من گفت برو بیمارستان تا من بیام.
منم که حسابی حول شده بودم حواسم نبود که به منشی بگم برام آژانس بگیره پیاده اومدم و تاکسی گرفتم . اومدم خونه و با اشک به مامان و شهریار که سر کار بود زنگ زدم و ماجرا رو گفتم. مامان ازم خواست خونسردی ام رو حفظ کنم. بعد هم به سرعت نور خودش رو به من رسوند و رفتیم بیمارستان.
و اما بیمارستان........
از لحظه ورودم به بیمارستان هر کس از پرستار و منشی و ماما و خلاصه کارگرهای اونجا به من می رسیدن میگفتن چرا زایمان طبیعی؟ آخرش مجبوری سزارین کنی. منم که هنوز دردی نداشتم خیلی محکم میگفتم نه!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا.
من باید طبیعی زایمان کنم. خلاصه مارو بردن تو اتاق و رو یک تخت خوابوندن و یه سرم کردن تو دستمون.تو یه چشم بهم زدن شهریار رسید و بعد از اون برادرم و خواهر شوهرم و مادر شوهرم. حالا مادر شوهرم کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اردو (هفته معلم بود و بچه ها را اردو برده بودن). شهریار که به مامانش زنگ زد از حول ماشین گرفت و از انزلی اومدن بیمارستان کنار من. و بعدش هم خاله بزرگم. جمع جمع بود و گل میگفتیم و گل میشنیدیم. که کم کم احساس کردم درد دارم. این درد زیاد و زیاد تر شد تا جایی که طاقت از کفم رفت. تو این مدت که 4 ساعتی گذشته هیچ خبری از دکتر نبود فقط تلفنی به ماما دستورات پزشکی میداد. اونا هم همش به من پتدین تزریق میکردن و باید صاف میخوابیدم که صدای قلب بچه را کنترل کنند که این حالت خوابیدن تو اون وضعیت واقعا مرگ آور بود. اما سرمست از اومدن فرزندم بودم و با تمام دردی که داشت بهترین ثانیه ها بر من گذشت.
ساعت 8 شب بود و من داغون درد. که خانم دکتر اومد وهمه کلی بهش پریدن که تا حالا کجا بوده و اون بیرحم موند تا آخرین بیمارش رو هم ویزیت کنه و بعد بیاد. دکتر هم هی معاینه کرد و گفت دهانه رحم شده چهار سانت . از ساعت 11 صبح تا 8:15 شب فقط 1 سانت تغییر؟؟؟؟؟
منم که دیگه طاقت از کف داده بودم ازش خواهش کردم که سزارینم کنه. دکتر گفت اگر نیم ساعت دیگه تحمل کنم میتونم طبیعی زایمان کنم که این در واقع حقه ای بیش نبود و اگر تا دو روز هم درد میکشیدم نمیتونستم طبیعی زایمان کنم. این بود که گفتم خواهش میکنم سزارینم کنید. مامانم اومد تو اتاق و بهم گفت نگین جان نیم ساعت رو تحمل کن که گفتم نمیتونم. میخوای منو بکشی؟ که طفلی مامانم ترسید و با گریه گفت خانم دکتر هر کاری میتونی برای بچه من انجام بده.
اتاق عمل آماده شد و من حالت نیمه هوش رفتم تو اتاق عمل .اصلا یادم نیست که خاله من سیلی به صورتم زد . وضعیت بدی داشتم و همه نگران و گریان بیرون اتاق عمل منتظر بودن. وقتی رو تخت اتاق عمل خوابیدم همه صداها رو می شنیدم. دکتر پیامی دکتر بیهوشی به خانم دکتر گفت این خانم نیمه هوش و وضعیت مناسبی نداره چون تیروئیدی هم هست نمیتونه بیهوشی عمومی بگیره و بر نمیگرده!
چقدر خوشحالم از اینکه بیهوشیم نخاعی بوده و پروسه زایمان رو دیدم و لحظه تولد فرزندم را.
یک لحظه احساس سنگینی تو دو تا پاهام احساس کردم و چند ثانیه بعد زیباترین آوای زندگیم رو شنیدم. صدای جیغ دخترم خیلی قوی بود و گریه اش قطع نمی شد. دکتر گفت : این دختر جنجال رو ببرید کنار مامانش. دخترم را وقتی آوردن کنارم بوسش کردم آروم شد. انگار سالها بود می شناختمش. خیلی شبیه شهریار بود همه معتقد بودند که خیلی زیباست و فوق العاده تمییز.
دکتر ازمن سوال کرد اسمش قرار چی باشه؟ گفتم آوا
همه چیز خیلی خوب پیش رفت و دکتر که بخیه زد با صدای بلند یک آیه از قرآن خوند و بعد همه چیز تموم شد. من رفتم تو ریکاوری که دیدم مامان و شهریاراومدن اونجا منو دیدن و خیالشون راحت شد . بعدا فهمیدم لحظاتی که من سرمست ازخوشی بودم. آنها نگران و مضطرب بودند بخاطر اون وضعیت حاد کلی استرس بهشون وارد شده بود.
البته جراحی من کمی بیشتر طول کشید چون ما برای ذخیره سلول بنیادی اقدام کرده بودیم و یه زمانی لازم بود تا دکتر خون بند ناف رو جمع آوری کنه.
دخترم مادر شدن اونقدر زیباست که احساس منو روزی درک خواهی کرد که این لحظه رو با تمام وجود حس کنی.
آوای قشنگم در تاریخ 13 اردیبهشت 1385 ساعت 20:50 شب در بیمارستان گیل گلسار رشت توسط خانم دکتر پروانه عبدالهیان چشم به جهان گشود و زندگی من و شهریار را غرق در نور و زیبایی کرد. خدایا سپاسگزارم.
پ ن: پدر نازنینم در اون روز از استرس زایمان من مریض شد و اصلا قدرت راه رفتن هم نداشت. خیلی دوست داشتم در اون لحظات کنارم باشه. چون تمام وجودش برام آرامش مطلق. ولی متاسفانه این اتفاق رخ نداد.
عکس های آوا جان ساعتی بعد از تولد در بیمارستان:
خون بند ناف که جمع آوری شده تا در بانک خون رویان نگهداری شود:
اول از همه تصمیم دارم از روز تولدت برات بنویسم ویه سری چیزها چون الان که دارم شروع میکنم به نوشتن شما گل قشنگم 2 سال و 8 ماهت بنابراین یک خلاصه از روزهای زیبای گذشته برات مینویسم تا یه آرشیوی بشه از این 2 سال و ...
فکر میکنم اولین کسی که این نوشته ها رو بخونه دایی سالارت باشه. چون هربار که به وبلاگت سرزده به خاطر خالی بودن سرزنشم کرده.
امیدوارم بتونم وبلاگت رو پر از خاطرات شیرین و به یادموندنی کنم.آوای من دوستت دارم بدون حد و مرز چون این دوست داشتن و عشق یک مادر به فرزندش که بی انتهاست.